|
|
|||||
|
|
|
||||
|
گلوله مجموعه داستان هاي ميني مال برگردان : اسدالله امرايي چاپ دوم 1386 شابك : 3-07-8765-964 32 صفحه 600 تومان
|
![]() |
||||
|
|
مرگ و باغبان ژان كوكتو باغبان جواني به شاهزادهاش گفت:"به دادم برسيد حضرت والا! امروز صبح عزراييل را توي باغ ديدم كه نگاه تهديدآميزي به من انداخت.دلم ميخواهد امشب معجزهاي بشود و بتوانم از اينجا دور شوم و به اصفهان بروم."شاهزاده راهوارترين اسب خود را در اختيار او گذاشت.عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم ميزد كه با مرگ روبهرو شد و از او پرسيد، چرا امروز صبح به باغبان من چپچپ نگاهكردي و او را ترساندي؟مرگ جواب داد :نگاه تهديدآميز نكردم.تعجب كرده بودم.آخر خيلي از اصفهان فاصله داشت و من ميدانستم كه قرار است، امشب در اصفهان جانش را بگيرم
|
|
|||
|
كارآگاه بيخانمان در دفتر كار جرالد دبليو آهو تلفن همراهجك هامركلهي سحر توي استيشن فوردشدر پاركينگ چهچه زد.ادگار گفت:"باز هم مثل هميشه. ژاكلين فرار كرده و من خيلي عصبانيام!"جك هامر گفت:"روي من حساب نكن؟ من يكي نيستم. حالم از جمع كردن زنهايي كه ازدست شوهران افسردهشان فرار كردهاند به هم ميخورد!""ببين روزي ششصد ميدهم .اين دفعه يك هزاري هم روش، فقط نبايد مست باشد.حوصلهي پراندن مستياش را ندارم"جك هامر گوشي را قطع كرد و غلتي زد :"ژاكلين! خوشگلم باز بايد بگرديم تو را پيدا كنيم. اين دفعه بايد سرحال باشي! به سلامتي" ليوانها به هم خورد.
|
|||||
|
مجازات اشتفان لاكنر سنگينترين مجازاتي كه خدايان يونان باستان ميتوانستند براي سيزيف در نظر بگيرند اين بود كه تا ابد كار بيهودهاي را انجام دهد.سيزيف محكوم شده بود تا تخته سنگي را از شيب تندي بالا ببرد. مدتها گذشت و سيزيف در تمام اين مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالايي تند بود، اما تا به بالاي بلندي ميرسيد تخته سنگ ميغلتيد و به پايين دره ميافتاد. خدايان فراموش كرده بودند كه تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسايش ميشود. در صد سال اول، لبههاي تيزي كه دستهاي سيزيف را بريده و زخمي كرده بود صاف شد.در پانصد سال بعدي پستي و بلنديهاي سنگ به قدري صيقلي شد كه سيزيف تخته سنگ را قل ميداد و بالا ميبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ كوچك و كوچكتر شد و شيب هموار و هموارتر و ... اين روزها سيزيف تكه سنگ ريزي را كه روزگاري صخرهاي بود به همراه قرصهاي مسكن و كارتهاي اعتبارياش در كيفي ميگذارد و با خود ميبرد. صبح سوار آسانسور ميشود و به طبقهي بيست و هشتم ساختمان دفترش ميرود كه محل مجازاتش به حساب ميآيد. بعد از ظهرها دوباره به پايين بر ميگردد.
|
|||||