|
|
|||||
|
|
|
||||
|
صد ليكو سروده هاي بلوچي گردآوري وبرگردان : منصور مؤمني چاپ دوم : 1388 شابك : 0-12-8765-964 120 صفحه 2200 تومان
|
![]() |
||||
|
|
اشارات گفته يا نگفتهاند نميدانم؛ امّا جهان خالي از اقوام بيفرهنگ است، و اگر اين تصوير گَرد و گلوله را -كه به همّت سينماي گيشه دوست و قدرتِ عصبيتِ سياس و يكسونگر، پيكر بلوچستان را در غلظت خون و دود فرو برده و شكل داده است- به زير كشيم؛ قومي ايستاده بر زانوان رنج خويش ميبينيم كه وارثان فرهنگي غريب و چند هزار سالهاند. فرهنگِ بلوچ، اگر چه در ادوار اخير -خصوصاً از عهد قاجار به اينسو- پويايي خود را از كف داده و از رنگ فرهنگ هندي و عطر فرهنگ پارسي به سوي جلوهاي دگرگونه پيش ميرود، ولي هنوز زنانِ بلوچ نقوش دوهزارساله را سوزن ميزنند و نواهاي كهن در پردههاي سازهاي پير، تكرار ميشوند. ليكو بازماندهي آن فرهنگِ گم نشان است كه هر چند در مجالس رسمي صداي آن نيست ولي در محافل سنّتي، همنواي شاديها و دلتنگيهاي مردم است. ليكو، تك بيتيست در وزن هجايي و با همراهيِ سازِ سروز يا سرود (=قيچك) خوانده ميشود. شعري نامكتوب كه سينه به سينه در ميانِ قوم بلوچ جاريست. ليكو را پرواي شكلگيري از واژگان ادبي نيست؛ واژگانِ ليكو همان كلماتِ گفتگويند كه بي هيچ آداب و ترتيبي بر زبان ميگذرند. كلمات، مشروعيت حضورِ خود در شعر را از تكرار در زندگي و همسخني مردم ميگيرند. بنابراين واژگاني چون اَنداس (= آدامس)، مُزوانك (= مسواك)، پيلُك (= كيسه) و ... را در ليكو بسيار ميتوان زبان بلوچي كه در طول قرنها در همسايگي زبان فارسي زيسته، بهشدّت از اين زبان اثر گرفته است و واژگان فارسي، چه با همان صورتِ اصيل و چه با لحنِ بلوچي، حضوري چشمگير در آن يافتهاند. پس عجيب نيست اگر با كلماتي چون ديدار، خطرناك، پريشان، لذّت و ... در ليكو برميخوريم. ليكو، بيان جريان زندگيست و هر لحظه در آن ميتوان منتظر حادثهاي تازه بود. حوادثي آشكار و بعيد كه گاهي درك رابطهي مضامينِ دو مصراع را با سختي مواجه ميكنند و بدون آگاهي از واقعيتِ فرهنگ و زندگي در بلوچستان نميتوان توجيهي براي دوري مصراعها از همديگر يافت: كلاغي سياه بر آسمان ميگذرد. زنده است استخوانام و درد ميكند جانام.
وقتي بدانيم كلاغ مُخبر واقعهاي شوم است، دليل اضطرابِ منجر به دردمنديِ روح، خود را نشانميدهد. با اينهمه در ليكو واقعهاي نيست كه ناشي از خيال و تصويرسازي باشد. ليكو همان است كه زندگي بلوچ با آن برخورد دارد؛ واقعيتِ محض. عشق، سرمايهي اصليِ ليكوست. به همهي وجدها، سركشيها، دلواپسيها و سركوبشدگيهايش. اشاراتِ عاشقانهي ليكو چنان صريحاست كه هرگونه پندارِ كَندهشدن از زمين را از ما ميگيرد: ميآيم و ميايستم از دردي كه پاهام را ميكوبد. ميخواهياَم اگر رها كن آن مرد را!
در اين عشق، غالباً زن را امكان هيچ سخني نيست، او فقط ميگذرد، نگاهي ميكند يالبخندي، پنهان به مرد ميبخشد. ولي مرد هراسي از بيان و شورش، در عشق ندارد. بيانِ عاشقانهيليكو گاهي چنان عريان ميشود كه حتّا ميتواند لحظههاي اندامِ معشوقه را زنده سازد و تا خلوتگاههاي معاشقه پيش برود. عشقِ ليكو فقط به معشوقهميانديشد و توجهي به مذمّتهاي اجتماعي و اخلاقي ندارد: با همان سطل كوچك آبام ده! براي چشمان توست فقط براي چشمان توست اگر قاتلام من.
حركت، محورِ حيات در ليكوست. امكانِ سكون و ايستادن، صفر است. براي زندگي بايد حركت كرد حتّا اگر به سوي مرگ باشد. با نامِ شهر يا منطقهاي هم اگر بر ميخوريم؛ شاعر يا در حال سفر به آنجاست يا از آنجا به سوي مقصدي ديگر پيش ميرود. وسيلهي حركت هم چيز غريبي نيست؛ مَركبها و وسايلِ نقليهي گوناگون -از شتر گرفته تا هواپيما- در ليكو در حال حركتاَند و جالب اينكه هر شتري نامي دارد؛ موتورسيكلتها, همواره روسياَند و اتومبيلها غالباً تويوتا؛ و در هر حالو هر نوع, سريع و تيزرو. سرعت ميتواند سرنوشت را دگرگون كند.ليكو روشنگرِ تاريخ و شرايط اجتماعي قوم بلوچ است. باورهاي قومي،ديني و ماورايي مردم به روشني در اين اشعار ديده ميشوند: سرم را در دست گير و به دَمي مداوايم كن مولوي صاحب! نامهاي بفرست دل آرامام كن!
مثلثِ اسب، زن، تفنگ همچون ديگر اقوام عشيرهاي ايران در اينجا نيز نشانِ سربلندي و دلاوري مرد است و جز زن كه هميشه معشوق و ثابت ميماند، سلاح و مركب در روند ايام تغييرشكل داده و در ليكوهايي كه به زمان ما نزديكترند، جاي شتر و برنو را تويوتا و كلت ميگيرند. عجيب آنكه شاعر گاه شتر و معشوقاش را به يك صفت ميخواند و عمدتاً اين دو در كنارِ هم قرار ميگيرند: تيزتك شتري دارم شيدا نام. جانِ تو پيداست زيبا پيداست از حرير پيراهنات.
غربتِ ميهني و رنجِ بيكاري براي قومي كه ثروتگرايي از نشانههايبارزِ هويت اوست، دليل گريز و ميل سفر به آنسوي مرزها ميشود كه ليكو از اين غريبيها خاطرات بسياري در خود دارد. گاهي هم گذر از حدود قانونمنديهاي جديد، كه قوانين كهن قوم راپسزده ونميپذيرند، عاملِ كشمكش ميشود و در هر واقعهاي سيادان (= آشنايان) و براسان (= برادران) مهمترين تكيهگاه بلوچ است:
بليط گرفته راهي بندر عباساَم من بر اين خاك سوخته، سخت سخت است بي برادري. منصور مؤمني
|
||||